بدون موضوع
چند تا عکس از قبل مونده بود که وقت نداشتم بزارم. ببخشید پسر گلم. ***************************** این عکسو خیلی دوست دارم وقتی وارد امام زاده شدیم پارساجونم پسر خاله رهام نمیدونست چیکار باید بکنه وقتی دید بابای رهام اینطوری ایستاده پارسا هم اومد کنارش ایستاد منم فوراً عکس گرفتم. رهام و جوجه هاش: البته یکیش بعد از 5 روز مریض شد و مرد. چون اون یکی تنها شد رفتیم یه مرغ گرفتیم که از تنهایی در بیاد بیچاره. رهامم اسیر بابا شد: خونه ی مادر بزرگم بودیم از بس رهام شیطونی میکرد بابایی بچمو به این روز انداخت. البته بدت نیومد نمیذاشتی نجاتت بدم. و در آخر نمایی از خونه ی مادر بزرگم که بیشتر از 100 سال قدمت...
نویسنده :
مامانی
23:48







